close
تبلیغات در اینترنت
مامان و بابا و بچه‌ها - 23
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : مامان
تاریخ : جمعه 08 ارديبهشت 1391
نظرات

به نظر شما امرزه معنی دانشجو چیه؟قبلا گفتم من تازه شروع به درس خوندن کردم و تازه دانشجو شدم و  شاید اون حس و حالی که بعضی از پسرها دخترها دارن من نداشته باشم.شیطنت سر کلاس،خودشیرینی جلوی همکلاسیها،احساس بزرگ شدن همه چیز رو فهمیدن جلو استاد،اس ام اس بازی و بلوتوس بازی سر کلاس،واقعا بعضی ها برای چی به دانشگاه میان،؟از کار خونه فرار کنن و نیم ساعتی سر کلاس بشینن و بعدش هم برن بیرون حیاط دانشگاه رو وجب کنن!ولی نمیدونم چه حکمتیه که آخر ترم هم قبول میشن،یه سوال از بغل دستی یه مشت جواب هم از توی جیب و این ور اون ور پیدا میکنن و بالاخره یه نمره ای میگیرن. ولی واقعا باید قدر استادها و معلم ها رو بدونیم و احترامشونو بیشتر نگه بداریم

تعداد بازدید از این مطلب: 246
برچسب‌ها: استاد , دانشجو ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : مامان
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

سلام ،امروز می خوام یه خبری براتون بگم که از تعجب شاختون در بیاد.چند روز پیش توی محله ی ما شایع شد،که طلاهای یه زن که از اقوام دورمونه دزدیده شده،بعد فهمیدیم که شایعه نبوده از نزدیکا شنیدیم که زن در حالی که در مزرعه خودش مشغول سبزی چیدن بوده یه جوون که چادر زنونه روی سرش انداخته بوده ناگهان از پشت سر زن رو میندازه(البته سر و صورتشو پوشونده بوده) واونومحکم میگیره و بهش میگه من با تو کاری ندارم فقط النگوهاتو میخوام بعد با سیم چین النگوهارو میچینه و از اونجایی که زنه از ترس صداش بند اومده بوده  آقا دزده چادرشو میپوشه و فرار میکنه.حالا از عجائب این ماجرا اینه که اولا شوهر و پسر زنه هم توی مزرعه بودن ولی نزدیک هم نبودن،تازه این آقا دزده رو همه دیده بودن وقتی که چادر پوشیده بوده  و از جلوی  مزرعه همسایه ها گذشته بوده ولی همه فکر کرده بودن یه زن بسیجیه!!!بعد که دزده میره زنه شوهرشو صدا میزنه  و در حالی که از ترس دست و پاش میلرزیده میگه طلاهاش چی شده !خوب حالا ماجرا به پاسگاه و نیروی انتظامی میکشه ،رئیس پاسگاه به زن میگه هر کی بوده کاملا شما رو میشناخته و میدونسته  که تو النگوهای زیادی داری و به مزرعتون هم اشنایی داشته!؟حالا بعد از 3،4روز معلوم شده درده کی بوده،مواظب باشید از تعجب شاخاتون در نیاد،!!بله  درست میگن که میگن  این دوره زمونه  نباید به هیچ کس اعتماد کرد کسی که با اونا نون و نمک خورده بوده،داماد ،داماد خانواده که تازه برادرزاده ی شوهرش بوده ،یعنی در واقع طلاهای مادرزنش که زن عموش میشده رو دزدیده!!شما بگید به همچین آدمی چی باید گفت؟زندگیش رو به خاطر چند تا النگو از دست داد چون که دختره گفته من با همچین آدمی نمیتونم زندگی کنم دیگه چطور تو روی مادرم نگاه کنم؟عمو هم گفته میومد مثل بچه آدم میگفت پول لازم دارم که بهش کمک کنم،نه نامردی کنه.نظرتون چی بود ؟عجیب و شرم آور نبود؟

 

تعداد بازدید از این مطلب: 234
برچسب‌ها: دزدی , طلا ,
موضوعات مرتبط: نوشته‌های مامان ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

     سعدی از شاعران بزرگ ایران و جهان است. او حدود هفتصد سال پیش در شیراز به دنیا آمد. پدر او اهل علم و دانشمند بود. سعدی برای آموختن علم و دانش از شیراز به بغداد، در کشور عراق، رفت؛ زیرا در آن زمان مدرسه‌های آن شهر بسیار مشهور بودند و دانشمندان بزرگی در آن جا به دانش آموزان درس می دادند. سعدی چند سال در آن جا درس خواند؛ سپس برای آن که بیش‌تر یادبگیرد و مردم دنیا را ببیند. به سفر رفت. سفر او سی و پنج سال طول کشید. پس از آن که جاهای مختلفی از دنیا را دید به شیراز برگشت، زیرا شیراز را از همه جای دنیا بیش‌تر  دوست داشت.

     سعدی در همه سال های سفرش شعر می‌سرود؛ به شعری که او می‌سرود، غزل می گویند. او استاد این نوع شعر است.

     وقتی به شیراز بازگشت، دوستانش از او خواهش کردند که از چیزهایی که در بغداد و در سفر آموخته به آن‌ها چیزهای خوبی یادبدهد.سعدی هم دو کتاب به نام‌های بوستان و گلستان برای دوستانش نوشت. بوستان همه‌اش شعر است و گلستان هم شعر است و هم جمله های زیبا.

اکنون پس از این همه سال ما از خواندن شعرها و قصه‌های سعدی لذت می بریم. 


تعداد بازدید از این مطلب: 216
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

 

حضور انور اقدس آقا عرض نمایم که سطل آشغال در انگلیسی  «بین » می­شود، نمی دانم چرا وقتی می­گویم

 

 «بین» یاد «پین» می­افتم. این که بین «پین» و «بین» چه  رابطه­ای است از آن حرف­هاست. اول از همه باید دید 

 

«بین» از ریشه دیدن است یا غیر آن؛ بعد هم باید فهمید که «بین» با «پین» فقط قافیه است یا این که هم قیافه

 

 هم هست. هم­قیافگی لفظ را قدیمی­ها جناس می­گفتند، بین جناس و سجع هم گاهی رابطه برقرار است. 

 

حالا... ما هی آسمان و ریسمان می کنیم...

 

حضور انور اقدس آقا عرض نمایم که «بین» را در رایانه «ریسایکلبین» می­گویند،چرا؟ چون هر چه که مثلا دور می­

 

اندازی در یک پروسه قابل برگشت است. برگشت هم که این روزها برای عده­ای زهرمار است و حق برگشت ندارند 

 

و برای برخی دیگر برگشت مثل واژه برگشت در این پاراگراف بدون هیچ محدودیتی قابل برگشت است.حالا...ما 

 

هی آسمان و ریسمان می­کنیم...

 

حضور انور اقدس آقا عرض نمایم که حالا می­توان به رابطه بین «بین» و «پین» پی برد. «پین» دوتا چیز به درد نخور 

 

را به هم وصل می­کند. «پین» در حقیقت همان پروسه است که آشغال به دردنخور را دوباره سرجایش برمی­گرداند.

 

حضور انور اقدس آقا عرض نمایم که نمی­دانم چرا وقتی می­گویم «پین» یاد «وزیر کار» می­افتم، که نمی دانم 

 

خودکار است یا مداد. البته بعضی از اهالی مجلس اعتقاد دارند که ایشان مداد است نه خودکار و منتظر دستی 

 

است تا «مَدَّهُ».خوب البته مجلس هم که دیگر در «راس امور نیست». به عرض برسانم که «مرتضوی» هم که به 

 

کوری چشم ما دوباره به منصبی منسوب شد... حالا شما پیدا کنید..پرتقال فروش را.

 

سطل آشغال مطلب ما کجا بود... نگرد..نگرد .. این جا نبود.

 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 690
موضوعات مرتبط: طنز ما , نوشته‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

همینطور که دارم توی وب می‌چرخم چیزهای ـ متاسفانه ـ جالبی می‌بینم. 

مثلا دارم از یک وب دیدن می‌کنم. مطلبی که گذاشته سه خط بیش‌تر نیست اما هشت نه خط برچسب دارد. خوب همه‌ما می دانیم که موتور‌های جست و جو به برچسب‌ها حساسند. اما این نوعی فریب است که صاحب وب جستجوگر را به خانه‌اش می‌خواند آن وقت هیچ چیزی در مورد دلخواهش پیدا نمی‌کند.

نوع دیگرش هم این آگهی‌های کلیکی است: روی هر چیزی که کلیک می‌کنم زود یک صفحه اعصاب خوردکن باز می‌شود.البته من حتا یک لحظه هم تردید نمی‌کنم و سریع ضربدر پنجره را می‌زنم. اما این که بدون اطلاع از هر دری وارد شوید به جان «مش ماشالله بی درد» حرکت خوبی نیست.بعد تازه چه چیزی تبلیغ می‌کند.. خودتان بهتر از من می‌دانید..خوب من چجوری به بچه‌ها اجازه بدهم وب‌های دیگران را نگاه کند. یک کمی حیا هم گاهی چیز بدی نیست.البته تازگی‌ها محتوای تبلیغ‌ها کمی بهتر شده، اما هنوز خوب نیست.من اگر به جای مسولان ف یل تر - ای نگ  بودم ، به جای فیلتر کردن سایت‌هایی که میدانم و می‌دانید، راهی پیدا می‌کردم تا همه‌ی این پنجره‌های تبلیغی نابود شوند.


تعداد بازدید از این مطلب: 238
برچسب‌ها: فریب , تبلیغ , نوشته , برچسب ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : جمعه 08 ارديبهشت 1391
نظرات

این شعر رامن در مورد عروسکم نوشته ام.

 

عروسک قشنگ من

لباس قرمز تنشه

داره میره به مدرسه

تا بخوانه درس و هندسه

تعداد بازدید از این مطلب: 221
برچسب‌ها: شعر , کودک , عروسک ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 11


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

من این مطلب را از ایران ویج گرفتم و این‌جا آوردم.. این که آن‌ها از کجا آورده‌اندا... اعلم.به هر حال من نوشتم تا حال کپی رایت بیچاره کمی رعایت شده باشد.

آشنایی با برخی واژه های ایرانی ( طنز )

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

بیمه‌ عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا.

تعداد بازدید از این مطلب: 337
موضوعات مرتبط: طنز دیگران ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

       قیافه­ام مثل مافنگی­ها شده بود، بس که شب تا صبح داخل این روزنامه پوزنامه و مجله پجله­ها دنبال یک

 

مطلب گشتم، تا رونویسی کنم و ببرم برای این استاد. این استاد هم کچلمان کردبس که موضوع­های آشکی

 

دادمان. آش را هم که این روزها نمی­شود خورد، یک کاسه آش قیمت جان در می­آید.راستی شنیده­اید که قیمت

 

دیه شده سد و بیست وشش کرور تومان.چه کیفی می­کنند کسانی که می­میرند، ما که زنده­مان چهل و پنج

 

هزارتوان بیش­تر نمی­ارزد.یارو پنجاه تومان طلب­کار شده بود، داد و فریاد راه انداخته بود که پنجه­های دستم درد

 

گرفت از بس که پنچر گیری کردم. من هم از بس که صفحه­های روزنامه پوزنامه­ها را دنبال موضوع استادمان

 

گشتم و شستم را با آب دهانم شستم، صفحه­های چشمم درد گرفته­اند. مغزم درست کار نمی­کندمثل کامپیوتر

 

بخشمان، مثل بخشداری بخشمان، مثل بخش­پذیری هشتاد و هشت بر دو.

 

 

       بس که با دندانم لبم را جویدم، شده بود مثل موضوع کارمان آزاد. اصلا داخل این روزنامه پوزنامه­ها و مجله­

 

پجله­ها یک حرف هم درباره موضوع آزاد نبودکه رونویسی کنم. رونویسی مشق­های دبستان یادتان هست چقدر

 

خوب بود... خوب البته موضوع آزاد مثل ماهی آزاد فقط در دریا زندگی می­کند. ماهی آزاد، روغن آزاد،مرغ آزاد، قند

 

آزاد،یخچال آزاد، تلویزیون آزاد، آدم آزاد، موضوع آزاد، رقص آزاد، آواز آزاد، شعر آزاد. بعضی از این آزادها را مثل مرغ

 

آزاد توی قفس ­می­اندازند، بعضی هم  مثل آواز آزاد اصلا مفهوم خاصی ندارند. تا بماند حتی شعر آزاد.. اصلا شعر

 

آزاد یعنی چه؟ چه ربطی به نیما دارد و به رقص آزاد. شاید هم این آزاد که نام خانوادگی همه چیز می­شود یک

 

چیز سخیف است، یک چیز بد مثل زهر مار... مثل کرم خاکی، راستی مدت­ها پیش در مجله­ای خواندم که حتی

 

کرم خاکی را هم در بعضی رستوران­های اروپایی سرو می­کنند. جل الخالق .. این انسان که حتی آزادی را برای

 

کرم خاکی هم باور ندارد دیگر چه موجودی است... مصداق یکی از همین غریب المخلوق­ها استاد ماست این

 

همه چیز آزاد را رها کرده آمده چسبیده به موضوع آزاد. این موضوع آزاد هم البته از آن سنجاقک­هاست که در همه

 

جا می­نشیند: سر میز ناهار، روی مهتابی، توی جوی­ها، روی چنار بلند باغ تدین. باغهامان هم که امسال

 

محصول نداد، محصولاتمان هم آزاد شده­اند، مثل گل شب بو. راست می­گویند که گل شب بو فقط شب­ها بو می­

 

دهد. من که نمی­خواهم شب بو باشم. ای کاش زودتر آفتاب بزند تا ببینید من همیشه بهارم... شب­های امسال

 

سرد بود.. حتی گل شب بو هم یخ می­زد.. یخ خیلی خوب است، قالبی هزار و پانصد تومان.. آدم­هایی که یخ

 

توی دستشان است شاید هم توی جیب کتشان، آزادند که هر جا که دلشان می­خواهد بروند. چون کسی از آن­

 

ها نمی­ترسدکه یکهو چیزی بگویند که یخ خواب و خیالشان را آب کند. البته یخ با آب هم رابطه دارد. زیر نور یخ­ها

 

آب می­شوند.. یخ­ها زمستان را دوست دارند. اخوان هم شعری درباره زمستان دارد:« دست­ها را باید شست،

 

سر ها را در گریبان کرد». نه اشتباه کردم، اصلا شعر زمستان یادم نمی­آید..زمستان فصل مدرسه است. قدیم­

 

چطور دلشان می­آمد بچه­های معصوم را در سردی زمستان با ترکه نار کف دستی بزنند به خاطر این که نمی­

 

دانستند دو دوتا چهار می­شود.. حالا حتی آدم بزرگ­ها نمی­دانند و معلم­ها این­قدر خوبند که به هیچ کس کف

 

دستی نمی­زنند. اما همیشه نمره حساب دبستانم خوب بود... هیچ وقت کف دستی نخوردم.. اما از وقتی به

 

حساب گفتیم ریاضی دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.. ریاضی با حساب فرق دارد مگرنه؟فرق با غرق رابطه دارد،

 

مگرنه؟ اصلا کسی حق ندارد بین ولی و ولی فرق بگذارد وگرنه گرفتار برق می­شود، بعد هم غرق می­شود. برق

 

هم که خصوصی شده، از وقتی چنین شده برق از کله­مان پریده. مثل موضوع آزاد از داخل مجله پجله­ها، مثل

 

نسل دایناسورها و ماموت­ها، شاید هم موضوع آزاد جن است و ما بسم ا.... 

 


تعداد بازدید از این مطلب: 260
موضوعات مرتبط: طنز ما , نوشته‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بابا
تاریخ : جمعه 08 ارديبهشت 1391
نظرات

چند روزیست یک جفت بلبل خرما و یک جفت قمری مهمان خانه‌ی ما شده‌اند و از شواهد چنین برمی‌آید که قصد ماندن و بچه‌دار شدن دارند.حالا بگذریم از این‌که اجاره‌ی محل نمی‌پردازند رفت و آمد ما را هم مشکل کرده‌اند چون باید«آسه بریم، آسه بیایم» تا این زبان بسته‌های قشنگ قهر نکنند و از پیش ما نروند.ما هم هر وقت دلمان بخواهد تماشایشان کنیم و از آوازشان لذت ببریم از پشت پنجره این کار را می‌کنیم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم چرا بعضی از مردم این پرنده‌های کوچک را که جز زیبایی و آواز هیچ ارزش دیگری ندارند می‌گیرند و در قفس می‌اندازند؟

شاید یکی از دلیل‌ها خودخواهی ما آدم‌ها باشد که همه چیز را برای خودمان می‌خواهیمو نمی‌خواهیم هیچ ‌کس جز ما از زیبایی آن‌ها لذت ببرد. شما چه فکر می‌کنید؟لطفا نظات خود را بیان کنید؟

تعداد بازدید از این مطلب: 283
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : بچه ها
تاریخ : جمعه 8 ارديبهشت 1391
نظرات

ما با دختردایی‌ام جمعه تاریخ7/8/89 به کوه رفتیم. در آن جا سنگ‌های جانوری پیدا کردیم، یکی به شکل خرس و یکی هم مثل کوهان شتر.من در آن جا سه تا کله معلق زدم. بعد چند چیز راباهم مخلوط کردیم، چیزی که دختر دایی‌ام درست کرده بود را با مال من قاتی کرد بعد اسم داروی من شد داروی ماهی. بعد از آن همه بازی ما  با خوش‌حالی به خانه برگشتیم.

تعداد بازدید از این مطلب: 237
موضوعات مرتبط: خاطره‌های بچه‌ها ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


تبلیغ


تعداد صفحات : 24


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود