close
تبلیغات در اینترنت
رستم و اسفندیار
یادداشــــت‌های خانــــــــواده‌ی مــــا
تبلیغ


نویسنده : بابا
تاریخ : شنبه 09 ارديبهشت 1391
نظرات

مذهب ازدرون عقاید مردم سر بر می آورد و آرام آرام رشد می کند، در حین رشد و تکامل به قدرت ملیت پی می برد و این قدرت را در نیروی خویش ترکیب می کند تا به نهایت اقتدار می رسد و از این لحظه     بی وقفه پیش می تازد و چنان شکست ناپذیر است که مذهبیان آن را بی مرگ و زوال می بینند. در این جاست که آنان دچار تکبر  می شوند، و چنان می پندارند که ملیت زایده ای بر مذهب است. از این رو غرور آنان را بر آن می دارد تا از مذهب بخواهند ملیت را کنار بگذارد. و از ملیت می خواهند تا دست بسته در مقابل مذهب زانو بزند و آن را برتر از خود بداند و گمان می­کند که این بسیار سهل است، زیرا این دستور همان خداوندی است که ملت به آن اعتقاد دارد. ملت در برابر مذهب سر خم خواهد کرد، کوتاه خواهد آمد، اما دست بسته نخواهد بود. مذهب اصرار خواهد کرد و ملت بر خلاف میل خویش در برابر  پرورده ی خویش می ایستد. می داند که با انجام این کار آبادانی سرزمین خویش را از دست خواهد داد اما غرور خویش را زیر پا نخواهد گذاشت. او نیک می داند که اگر در این رویارویی  بر اوشکست چیره شود، نام و عنوان خویش را از دست خواهد داد و دیگر از او نشانی نخواهد ماند، اما اگر پیروز باشد آبادانی و قدرت خود را از دست خواهد داد، اما  نگاهداشت نام و غرور را ترجیح می دهد.

رویارویی آغاز می شود در حالی که ملت از آن خشنود نیست، اما سر انجام مذهب را شکست خواهد داد. مذهب از اریکه ی خود فرو می افتد آنگاه ملت برسر گور مذهب گریه خواهد کرد و برآبادیی که با این رویارویی خراب شده است. و این گریه شاید تا زمان هایی بسیار طولانی ادامه پیدا کند.

دولت ساسانی، شاهدی بر این ادعاست. اوج قدرت ایمان دینی و ملیت ایرانی، که با تکیه بر این ترکیب زمانی تا دروازه های روم تاخت و والرین پادشاه بیزانس را به زانوی ادب  در مقابل خویش افکند. اما رفته رفته چون قدرت مذهب بسیار می شود و از ملت می خواهد تا در مقابل او زانو بزند، ملت مذهب خود را منسوخ می کند، رها کردن سلسله ای چون ساسانی و جنگ تمام عیار را مهیا نشدن مساله ای است، و دست شستن از مذهب مساله ای دیگر. پیش از این نیز از یونانیان شکست خورده بود اما از مذهب خود دست نشسته بود، زیرا او را در کنار خود می دیدو به قدرت او ایمان داشت. اما این بار او را رها کرد، ـ گر چه در دلش دردی پیدا شد که با گذشت قرون هم کاملا تسکین نیافته است. و این است که هنوز بر سر خرابه ها می گرید و آبادانی آن روزها را تصور می کند. در حالی که نیک می داند آن روزها دیگر باز نخواهد   گشت ـ  پس، مذهبی نو در دامن خویش می پرود، او را نیرو می­دهد از خون و جان خویش. تا این که باز هم تاریخ تکرار خود را ببیند؟

مرگ زال در شاهنامه نیست... مرگ رستم هست... اما رودابه مرگی در شاهنامه ندارد...  به عبارتی مرگ قدرت ملت در پی از دست دادن مذهب ، امری محتوم است. اما این ملت را پدر و مادری نامیرا است که باز هم رستم از آنان متولد خواهد شد... نامیراهایی که  با تمام پیش بینی های خود لهراسپ را بر تخت تایید کنند تا باز هم همه چیز تکرار شود..


تعداد بازدید از این مطلب: 267
موضوعات مرتبط: نوشته‌های بابا ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبلیغ


براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود